سایت کلمه بزودی را اندازی می شود.....
.....................................................please waiting
تبلیغات
وبلاگ من
وضعیت یاهو
بایگانی
لینكدونی
لینكستان
جستجو
آمار وبلاگ
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
سایت کلمه بزودی را اندازی می شود.....
.....................................................please waiting
نوشته شده در جمعه 5 خرداد 1385 و ساعت 01:05 ق.ظ توسط : انجمن ادبی تهران جنوب
ویرایش شده در - و ساعت -
سایت کلمه بزودی را اندازی می شود.....
.....................................................please waiting
نوشته شده در جمعه 5 خرداد 1385 و ساعت 01:05 ق.ظ توسط : انجمن ادبی تهران جنوب
ویرایش شده در - و ساعت -
اشعاری از:
نیما مجاهد
مهدی باطنی
محمد امینی
امیردالوند
سارا پورنیک
محمد ارثی زاد
بیژن نجدی
یک عاشقانه مصری
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385 و ساعت 10:04 ق.ظ توسط : انجمن ادبی تهران جنوب
ویرایش شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385 و ساعت 10:04 ق.ظ
کلمه اول – سردبیر
فاجعه میآید. فاجعه باید بیاید. اما سبكتر از آنگونه كه میآید باید برود و یادمان باشد »همیشه آنكه میرود كمی از ما را با خویش میبرد« - یدالله رویایی-
اصلاً ما به چه چیز را نام میگذاریم فاجعه؟ شاید، رویدادی واقعی اما باورنكردنی و مصیبتبار و مهلك اما »تصادفی« و »غیرتصادفی«. به گمانم اینسویه دومی مهمتر باشد. فاجعه قانونمندی و عادات روزمرگی ما را درهم میشكند. ما را به خود میآورد و كاستیهایمان را یاد آور میشود ولی این، همهی تصادفی و غیرتصادفی بودن نیست ..........
تحول زبان – بخش دوم- رامین کیانی
در شمارهی پیشین به تحول زبان و گریزناپذیری آن اشاره شد و اینكه زبانهای متداول امروزی صورتهای متحول شدهی همان زبانهای كهن هستند.
و در پایان به اشكال مختلف تحول زبان اشاره شد، كه اینجا در مورد علل و عوامل آنها - البته به اختصار- صحبت خواهیم كرد:.................
ما عاشقان اتفاق- سینا دادخواه
هنر خود را با نفی و ایجاد تفاوت با هنر »گذشته« نمایان میكند. اعلام گسست از اصالتها ومكاتب و سنن هنری. همه اینها نادیده گرفته میشوند و آنچه واقعا ارزش مییابد، نوع نگاه و نحوه نگرش خاص هنرمند به جهان خواهد بود. فردیت و یگانگی زیست ذهنی مولف حدیث اول آخر هنر مدرن است و مولف مدرن از رهگذار این تمنای فردیت میخواهد...............
تپش داستانی – ریتم – امیرحسین عسگری
در میان كتاب های تئوری داستان خصوصاً داستان كوتاه ، و نیز آنهایی كه بدست نویسنده های داخلی نوشته شده (از اولین هایشان مثل » هنر داستان نویسی « ابراهیم یونسی تا كتاب های متأخر میر صادقی درباره گونه های مختلف داستانی) بیشتر بر عناصر صوری تشكیل دهنده ی داستان و تكنیك های مختلف به كارگیریشان در نمونه های داستانی، سخن رفته و كمتر به زمان و كاركرد آن در داستان و بستگی آن با ریتم (ضرباهنگ) پرداخته شده............
آبروی جهان شعر-سینا دادخواه
1. شعر تكاپوی زبانی است در جستجوی خویشتن. چیزی جز این نیست امّا همین آبروی جهان است. اگر كسی بگوید شعر باید از نظم اشیای جهان ملموس روزمره كه دیده و شنیده و تكرارمی شود دست بكشد و خود در فضایی متفاوت از زیبایی و مفاهمه جا بیاندازد شاید عبارتی »نامنتظر« گفته باشد............
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385 و ساعت 10:04 ق.ظ توسط : انجمن ادبی تهران جنوب
ویرایش شده در - و ساعت -
گذر – امیرحسین عسگری
كیفشرا كه برداشت تا از خانه بیرونرود، صدای مادرشرا شنید.
- مامان ، امروز مواظب باش ، اینا كه هیچی حالیشون نیست. یههو می زنن آدمو ناقص می كنن.
- ای بابا ، اینجا امیر آباد ِ. شوش كه نیست ، بقیه مسیر رو هم تو اتوبوسم. باشه حواسم هست.............
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک شب در ایوان – مهدی باطنی
شب از نیمه گذشته بود. هوای آن شب نامملوس و غیر طبیعی بود. باد سوزناك سردی میآمد و شاخههای درختان را تكان میداد. بوی نم از زمین بلند میشد، شبیه این بود كه زمین تب كرده باشد. ستارهها مثل منجوقهای براق، در آسمان صاف میدرخشیدند،...........
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو داستانک از سهیل اعرابی
بنابر توافق حاصله میان طرفین، طرف اول موارد زیر را نادیده میگیرد: صبحها دیرتر از خواب بلند میشدم، لیوان چایی از دستم میافتاد و تمام سنگگهای داغ سفره را خیس میكرد، .....................
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:04 ق.ظ توسط : انجمن ادبی تهران جنوب
ویرایش شده در سه شنبه 19 اردیبهشت 1385 و ساعت 10:05 ق.ظ
XXII- ناتالی ساروت
گهگاه ، وقتی نگاه نمیكردند ، دستش را به نرمی بسیار روی یكی از ردیفهای بوفه میكشاند،بلكه چیزی گرم و زنده در اطرافش بیاید ...
نمیدیدندش، یا شاید گمان میكرد صرفاً برای خوش یمنی » دست به چوب میساید« ، رسمی و،، هرچه باشد بیآزار.....................
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زن در آشپزخانه – جعفر مقدم
ظرفشویی دارد آب داخلش را هورت میكشد. گاهی میخواهد همه چیز را ببلعد. یكبار كه سرم را رویش خم كرده بودم، موهایم را كشید. امروز صبح هم كه استكان به دست از كنارش رد میشدم همهی چای را مكید. الان هم بدجوری سروصدا میكند. كم كم دارم میترسم. احساس میكنم موهایم را میكشد. روی زمین به طرفش میلغزم. جیغ میكشم و دستم را به كشو گیر میدهم............................
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زن در آشپزخانه میمیرد – انوش صالحی
كم و بیش همة ما تصویرهایی تكراری از هویت زن ایرانی را در جعبةجادویی دیدهایم؛ زنهایی كه از صبح علیالطلوع تا دیر وقت شب به پخت و پز ونظافت خانه مشغول هستند و مأمن آنها در این تصویرهای متحرك كُنجآشپزخانه است. فیلمهای قدیمی آنان را پای دستگاه چرخ خیاطی و كنار بساطسماور هم نشان میداد................
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:04 ق.ظ توسط : انجمن ادبی تهران جنوب
ویرایش شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ
مریم آخوندی
سرم سكوی پرش خواب می شود
خیالات ار تخت برم می دارد
می نشاندم روبروی تو
و زبان در حرارت 37 درجه خاموش می ماند
شادمانی در حیاط چشمانم آب بازی می كند
و نگاهم پشت شنجره ی چشمانت قدم می شند
و حرف های گم شده را پشت گوش تو پیدا می كند
دهان طعم تلخی را می چشید كه حقیقت نداشت
خودم را به كوچه های نرفته می زنم
آسمان افسردگی دارد
قرص ماه می خورد
بارانی كه در می زند فردا پشت پنجره می میرد
روز كه از نردبان دنیا بالا می رود
خورشید دزدكی اتاقم را لو می دهد
حواسم از ارتفاع جهان پرت شد
سقوط كرد به گذشته ای كه عمقی نداشت
با دیروز كه تصادف می كنم
بر می گردم پشت چراغ قرمز
سبز می شوم
نقد شعر - محمد امینی
» شاعر كسی است كه آگاهانه به كنار هدف می زند «شاید اغراق باشد ،اما اگر گلشیری شازده احتجاب را نمی نوشت شاید تا حالا او را با همین جمله می شناختیم. جمله ای كه حقیقتا مهمترین معیار شعر را در اختیار ما قرار می دهد.
آخوندی در این شعر، خیلی آگاهانه و نسبتا با مهارت به كنار هدف می زند و هرگز در صدد انتقال معنای صرف نیست؛ زیرا می داند ارزش یك شعر به آن چه می گوید نیست، به چیزی است كه نمی گوید.
اگر نگوییم معنا گریزی در تمام سطرهای این نوشته به چشم می خورد ، اما می توان گفت تقریبا هیچ جای این شعر در صدد القای معنا به مخاطب نیست. این یعنی شاعر می دانسته شعر روزنامه نیست یا مقاله یا تریبونی برای موعظه. بستری است برای معاشقه با كلمات.
حداقلش این است كه معنای سطرها -اگر چه گاه بیش از یك لقمه هم نباشد- لقمه ی آماده نیست:سرم سكوی پرش خواب می شود ( خواب از سرم می پرد).خیالات از تخت برم می دارد( خیالات برم می دارد) ضمنا رابطه ی خیال و تخت، و تبادر تركیب »خیال تخت« نیز به ذهن، قابل توجه است. زبان در حرارت 37 درجه خاموش می ماند ( 1. زبان بند می آید - با وجه عادی بودن در 37 درجه 2. زبان بند می آید - با وجه اروتیك در عدد 37) زیرا 37 هم دمای عادی بدن است و هم دمای بدن. در اولی عادی بودن مهم است و در دومی بدن مهم است.
شادمانی در حیاط چشمانم آب بازی می كند( طراوت در این سطر موج می زند. به خاطر انتخاب مناسب كلمات و توجه به اثر آنها در محور افقی، شادمانی و حیاط و چشم و آب بازی، شادی و شعفی كودكانه، توام با اشك شوق را به ذهن می آورد) ایتن سطر یك جور فرافكنی انجام می دهد و ذهن ما را فراتر از كلمات روی كاغذ می برد. نمی دام چرا نا خود آگاه یاد بچه ای می افتم كه در حیاط آب بازی می كند و تمام آن شعف كودكانه را منعكس می كند.
اگر بخواهیم راجع به تك تك سطرها بگویم، كار به درازا خواهد كشید. لذا تا همین جا بسنده می كنم و در عوض به سه سطر دیگر این شعر كه خیلی برایم جالب بودند، اشاره می كنم:
1- دهان طعم تلخی را می چشید كه حقیقت نداشت( 1- چشیدن طعمی تلخ تر از حیقت2- انكار چشیدن طعمی تلخ تر از حقیقت) ، انگار شاعر حقیقتی را به زبان می آورد كه دوست دارد دروغ باشد.
2- بارانی كه در می زند فردا پشت پنجره می میرد( این سط و سطر خورشید دزدكی اتاقم را لو می دهد، علی رغم سادگی، بیشترین تاثیر را در میان جملات این شعر داشتند.تاثیری كه شاید اگر به فرافكنی تعبیر شود مناسبتر به نظر برسد.سقوط طرات شبنم از پشت شیشه با آن حالت كشدار التماس گونه، ناخود آگاه ذهنم را به سمت صحنه ای می برد كه شاید در فیلمها زیاد دیده باشیم؛ كسی كه به شیشه می كوبد و برا باز كردن در، التماس می كند و سپس خسته مایوس از باز شدن در، صورتش را به شیشه می گذارد و زار می زند و پایین می آید.
خورشید دزدكی اتاقم را لو می دهد( انگار شاعر شبها به خواب و تاریكی و اتاقش پناه می برد، اما دوباره روز یواشكی بالا می آید و خورشید او را به زندگی نشان می دهد.با خواندن این سطر هم به سمت صحنه ای می رویم كه شاید سینمایی باشد.پسری از ترس پدر به انتهای تاریك انباری می گریزد و سپس به نور چراغ قوه ی پدر تسلیم می شود.)
از دیگر نكات قابل توجه در این شعر ، آشنایی زدایی در افعال است. یعنی اگر متن این شعر را نداشته باشید و این شعر برایتان خوانده شود، هیچسك ارز فعلها را نمی توانید حدس بزنید.
وجود ما به ازای فیزیكی برای معناها و درهم تنیدگی عینیت و ذهنیت، دوایر واژگانی متداخل، و دقت در محور افقی كه به همراه پرهیز از روایت خطی به سیالیت كار كمك شایانی نموده است.
و دیگری موسیقی یكدست و بدون نقص جملات است كه فضایی ارام و دلپذیر را فراهم آورده است.
اما مهمترین ضعف كار، یكنواختی نحو جملات است شاید به دلیل تجربه كم شاعر پدید آمده باشد، از آنجا كه برای جلوگیری از شكست موسیقایی به وحدت نحوی رسیده است. اگر چه تغییر ناگهانی زمان فعل در سطر دهان طعم تلخی را می چشید كه حقیقت نداشت اندكی از این یكنواختی كاسته اما این ضغف كار كاملا مشهود است. ضعف دیگر شاید به نوعی پایان بندی كلیشه ای و كم جانكار باشد كه البته با لحاظ امتیازات این شعر و تجربه ی كم شاعر هنگام سرودن شعر تمام این ضعفها كمرنگ جلوه می كند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رئوف رضایی
دستها كنار جیب گم می شود
ایستگاه آخر
وقطار نرسیده سوت می كشد
هی بغل دستی!
هنوز توی گوش هیچ كس صدای پای دختری به گوش نمی رسد كه بیایی و سرِ » آ«یِ آمدن كلاه بگذاری
كاش مثل دیروزها لای انگشتانم گم می شدی تا كنار خاطره ها لخت نباشم
با تو به اندازه ی یك خط فاصله داشتن گناه نیست كه خدا...
(با تمام بدیهاش مرد خوبی شده- این روزها-
برای خانه های خالی دعا می كند)
چند كلمه جلوتر حرف های لای هم قلقلكم می دهد
سیگار پشت هم می كشد
قطار می رود
دست آخر
چند سطر خالی برای حرفهایی كه ....
شما نشنیده بگیرید
ــــــــــــــــــــــــــــــ
سارا پورنیک
مادر از »آ« ش كه می افتد می زند به هم
مرد می شود
پدر حسابهای برگشتی
توی جیبش
ملق می زند
تیر شده از تفنگش در می رود
و من كه از روزنامه ها
مجانی
همراه ترنی هستم
كه می دانم ایستگاه آخرش در دشت نیست
ــــــــــــــــــــــــــــــ
محمد امینی
چگونه از خوابهای رو به دیوارت به بنبست نرسیده باشی؟
و روزی كه پلنگ پتو را بیدار كرده پس نزنی؟
گاهی پیش ازآنكه بترسی فرار كردهای
و همینطور كه به زوزههای اعصابت پارس میكنی
از اعتراض ایستاده در دستشویی بیرون ریختهای
از آینه میپرسی
بر شانهای كه خالی كردهای از همه چیز
جا برای سری كه به گریهات آیا نیست؟
و جوابی كه نمیشنوی را در پیاده رو گم میكنی
دقیقه در دستههای ده تایی كنار میرود
و سیگاری كه مزد انگشتان توست میگذارد
تو همینطوركه سلولهای خاكستریات را دست میتكانی جایینمیروی
تنها خودت را به اینجایت میرسانی
جوری كه اگر تف كنی از ارتفاعی كه مناسب مرگ هم نیست میافتی
و روی خطوط پیشانیات میشكنی
هی! میتوانی كمی پشت خستگیم را بخاران
و گرنه از پس این كلمات بیرون بیا و پیش از آنكه لای سكوت گم شوی
به سوالی كه پشت سرت نیست بگو
میروم دقیقه را در انگشتانم بمیرانم
و با اضلاعی كه از شقیقهام میتراود دوش بگیرم
ـــــــــــــــــــــــــــــــ-
رامین کیانی
این شعر تكذیب میشود
سالی كه هرگز نو نشد مبارك باشد قدم نورسیده به پایان صفحهی آخر روزنامه نوشته بودم بودی نبودِ مردی مرده در این صفحه اصلاً وجاهت قانونی ندارد این بازی فضایی كه شما را به دنبال دستنوشت از روی این شعر پرت كرده است وسط امروز صبح با كارد و چنگال یك شعر مشكوك خواندید نوشتید صفحهی آخر از خود بیخود است
مَهر این شعر هلال جونش آزاد
با شناسنامهِ شهریم قرار ملاقات دارم میروم وسط این شعر بسط بنشینم یا ایستاده حرف میزنید به قصد كشت توی گوش»پریشادخت« این شعر رفته است كمی قیافه ی صلح طلبانه بیاورد برای نان شب
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
مهدی باطنی
سه قطعه یرای شما
1- انگار خدا
شبها
توی جنس خیس دیوارها
راه می رود.
2- خواهرش
طفلكی خواهرش
صورتش سوخته بود
از نوع سوم
3- سه را گذاشته
تا دندانهایتان
از فشار نتركد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
محمد ارثی زاد
و این تولد من تولد تكرار
تو هم كنار زمان بیا مرا بشمار
بچش كمی زتنم بگیر این لب من
و با غزل بچلان سپس بكن نشخوار
دوباره مزمزه كن مرا و تلخی را
حقیقتی كه همیشه می كنی انكار
به استخوان كه رسی خِرِچ خِرِچ بشكن
دوباره زور بزن و هی بجو بسیار
اگر كه خسته شدی بایست، راحت باش
و لحههای مرا به خاطرت بسپار
تمام پیكر در هم مرا تف كن
و این جنازهی من جنازه را بردار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-رسول بهرامی
ماییم پر همیشه خالی پژمرده
شبگردی از این حوالی پژمرده
كم آب بریز دگر نخواهد رویید
گل های سپید قالی پژمرده
. . .
با ساز و بدون ساز خواهم رقصید
یكبار، دوباره، باز خواهم رقصید
تو حكم بده كه مستحب است، آنوقت
در سجدهی صد نماز خواهم رقصید
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ توسط : انجمن ادبی تهران جنوب
ویرایش شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ
ترافیک - بهنام شفیعی
توی یكی از همین پاركینگ های بزرگ و پر حركت دیدمش فاصله مان با هم دو جداره بود،دو جداره شیشه ای.هر دو نشسته بودیم كنار شیشه ها و به بارانی كه بهشان می خورد فكر می كردیم من داشتم دانه های درشت و بی رنگش را می شمردم كه حس كردم دو تا از آنها مشگی اند،مشگی مشگی درست مثل موهای من اما موهای من بلند و آبشاری بود.روسری ام را چسبیدم كمی جلو،كمی عقب وقتی مطمئن شدم چیز خاصی از آبشار مشگی موهایم پیدا نیست باز همان طور كه او زل زده بود نگاهش كردم.دقت كه كردم دیدم چشم های او هم آبشاریست قطرات روی شیشه ماشین از چشم ها شروع می شد و تا زیر چانه اش پائین می آمد؛فكر كردم چقدر پاك است حتی از باران هم پاك تر.
- - - -
ماشین كه ایستاد گفتم كاش دیگر حركت نكند.خوب شد باران می بارید كه بهانه اش كنم.بهانه اش كردم و زل زدم به یك جفت چشم به چشم تنها كه نه.دروغ نگویم به موهای سیاهی كه ریخته شده بود توی صورتش هم نگاه كردم،یك دسته كوچكشان درست بین پلك ها گیر كرده بود من هم خواستم ماشین حركت نكند تا سیر نگاه كنم،اما انگار فهمیده باشد روسری اش را چسبید و محكم كرد ولی باز زل زد و من هم سیر نگاهش كردم.
- - - -
باران كاملا سطح شیشه را خیس كرده بود.چراغ های قرمز رنگ ماشین جلویی كه روشن شد انگار یك ستاره قرمز را از نزدیك می دیدم؛ایستادم،برف پاك كن را روشن كردم چند بار با ناله حركت كرد بعد هم صدایش را برید.انگار فاصله ام با ستاره ای كه حالا چشمك نمی زد چندان هم كم نبود می شد با یك ماشین دیگر پرش كرد.جلوتر نرفتم،چه خوب هم شد،اگر می رفتم دو نگاه را به هم میزدم.دقت كه كردم اطرافم پراز این نگاه ها بود.گاه گاهی اگر ماشینی جلو می رفت نگاهی با یك جفت چشم دیگر درگیر می شد و قبلی را فراموش می كرد.
جیغ كشیدن ماشینی كه مانند برف پاك كن من ناله می كرد حواسم را به سمت چپ پرت كرد.شیشه خیس بود پایین كه دادم صورتش را بر گرداند بینی اش از سرما قرمز شده بود،چشمهاش ریز بود و نگاهش سنگین،قبل از هر عكس العملی فكر كردم قبل از این كنار كدام ماشین پارك كرده؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبحانه در تیفانی - فرهاد بهرام غفاری
هفته پیش كه با خدا صبحانه خورده بود تمام هفته دل درد كرده بود. از دیشب تصمیم گرفت كه دیگربا هیچ كس غیر از خودش صبحانه نخورد. صبح كه از خواب بلند شد به شدت احساس ضعف كرد . با خودش می شدند دو نفر . یك صبحانه دو نفره آماده كرد با دو لیوان آب پرتقال. روبروی خودش پشت میز نشست . خودش لب به صبحانه نزد . بعد از اینكه صبحانه اش را خورد به صبحانه دست نخورده خودش نگاهی انداخت . فهمید كه اصلا میل به خوردن ندارد . پس بدون حرف پیش صبحانه خودش را هم خورد و خودش هم هیچ اعتراضی نكرد. یاد هفته پیش افتاد .وقتی می خواست یك تكه از نان خدا را بكند، خدا محكم زده بود روی دستش. این خودش اصلا شبیه خدا رفتار نمی كرد .نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت . به خودش گفت: تو چته؟ چی می خوای ؟ چرا حرف نمی زنی ؟ ولی بازهم جوابی نشنید. فكر كرد شاید چون صبحانه خودش راخورده ناراحت است. كلافه شد. انگشتش را انداخت ته حلقش وهر چه خورده بود بالا آورد روی میز . گفت: حالا خیالت راحت شد؟دیگه معده منم خالیه .ولی بازهم از خودش صدایی در نیامد. سرش را پایین انداخت . یك مرتبه چشمش افتاد به كبودی روی دستش.درد خفیفی می كرد. دل درد هفته پیش باعث شده بود اصلا به این كبودی توجه نكند. وقتی كبودی را فشار می داد لذت بخشی حس می كرد. هر چند دقیقه یكبار وسوسه می شد جای كبودی را فشار دهد ودردش را دوباره تجربه كند. همینطور كه مشغول فشار دادن جای كبودی بود ناگهان صدای خنده ی خودش را شنید. به دندانهای سفید خودش نگاه كرد ? این اولین باری بود كه توانسته بود خنده خودش را ببیند... به خودش قول داد فردا كه با خدا صبحانه می خورد قرص دل دردش را هم ببرد.
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ توسط : انجمن ادبی تهران جنوب
ویرایش شده در - و ساعت -
کلمه ی اول - سینا دادخواه
قاموس شعردر ابتدا و نهایتش مربوط است به توهم و ابهام و رازآلودگی.هستی درفش آیین و راز وارانه بر تو نمودار می شود. ما نه میخواهیم بیگانگی لذت بارمان را مسخ وپاره پاره كنیم و نه آن رادر جدول و مقیاس بگنجانیم.تلاش ما ستایش این ترس مقدس خواهد بود. مرامنامه ی ما نیز جز كاغذ ومدادی عاشق نمی تواند چیز دیگری باشد.در شعر و یا چیزهایی شبیه آن قدم خواهیم زد وشاعرانگی را از دیوارهای شهرمان از ثانیه های بیقراری و روزمرگی سراغ خواهیم گرفت. نوشتن قصیده سیاه این هستی مبتذل نخواهد بود ونه شرح یا دوست داشتنی ناشی از ناتوانی و ندانستن. می نویسیم تا باور كنیم جزئی از هستی مكتوبیم و هیچ چیز جزهمین خط در این نوشته واقعی نیست. (سردبیر)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تحول زبان ( رامین کیانی)
زبان از تغییر و تجزیه ی واحد هایی كه در اختیار دارد هیچ گاه باز نمی ایستد.( فردینان دو سوسو)
ابتدا به ناچار باید تعریفی برا ی زبان آورد؛ هرچند كه تعریفی واحد از زبان را در تمامی متون مربوط به زبان شناسی نمی توان یافت.ولی قویترین تعریف این است كه : زبان آن چیزیست كه ذهن كاربرِ آن را با ذهن مخاطب در یك زمان مشخص به یك نقطه ی مشخص می رساند ؛ و ذهن یك موجود زنده را به ذهن موجود زنده ی دیگر انتقال می دهد. یعنی بین ذهن كاربر و مخاطب رابطه ایجاد می كند.
از این رو ما می توانیم زبان های مختلفی مانند: زبان گفتاری ، زبان نوشتاری، اشاره، بوییدنی، پسودنی و چشیدنی) داشته باشیم.
در این میان زبان نوشتار و اشاره میدان كوچكی دارند. مثلا ما زمانی می توانیم نوشتار را زبان بدانیم كه فرد مستقیما بر معنی دلالت كند، نه اینكه ابتدا به لفظ دلالت كند و لفظ به معنی. یا اینكه زبان اشاره یا زبان دیداری زمانی می تواند مفید باشد كه میان دو طرف - كسی كه می خواهد مطلبی را بیان كند و آنكه باید ان نكته را دریابد- هیچ مانعی مانند دیوار و كوه وجود نداشته باشد. زبان هایی مثل زبان بوییدنی، چشیدنی و پسودنی نیز دامنه ی بسیار كوچكتر از زبان نوشتار و اشاره دارند. پس در این جا مبحث اصلی مربوط به زبان گفتاری می باشد.
تفاوتهای زبان انسان وحیوان، انسان و ماشین:
تفاوت اساسی زبان انسان و حیوان این است كه زبان انسان بر پایه ی یك سری دستور است كه قابل آموزش می باشند و این دستورها بعد از ابداع زبان بوجود آمده اند؛ تا انسان بتواند زبان را از نسلی به نسل دیگر منتقل كند و آن را فرا بگیرد. حال ان كه زبان حیوانات ذاتی و غریزی است و غیر قابل آموزش .( هر چند كه بعضی از حیوانات مثل طوطی و مرغ مینا دستگاههای آوایی مانند انسان دارند كه به این نوع زبان می توان زبان ماشینی گفت ، زبانی كه از قبل برای آن برنامه ریزی صورت می گیرد.)
تفاوت اصلی زبان انسان و ماشین این است كه انسان در هر لحظه می تواند با دایره ی واژگانی گسترده ای كه در اختیار دارد یك معنی را با كلمات مختلف بیان كند. یعنی می تواند كه در دو زمان مختلف و یكموقعیت مشخص از كلمات متفاوتی استفاده كند؛ حال آن كه زبان ماشین محدود بوده و در هر زمان و موقعیت مشخص از كلمات مشخص استفاده می كندو هیچوقت نمی توانددر جواب پرسش های مختلف پاسخی بدهد كه از قبل برای او برنامه ریزی نكرد باشند. ( لازم به ذكر است كه چون بحث اصل ما مربوط به تحول زبان است، پس مطالب بالا به صورت كاملا خلاصه و محدود ارائه شده است. حال آن كه بحث تعریف زبان و گفتار خود نیازمند چندین مقاله وكتاب است.)
همان طور كه اشاره شد ، ابتدا زبان بوجود امد و بعد برای آموزش، قوانین و قواعدی برای ان تدوین كردند.
از همان ابتدا اقوام مختلف كه به جمع و تدوین قواعد زبان و ثبت لفظ و معنی كلمات پرداختند، بر این باور بودندكه زبان صورت و واحد ثابتی دارد و هر گونه انحراف و تغییر در لفظ و معنی خطاست ، و برهان بر نادانی و مایه ی خجالت گوینده یا نویسنده است. ناگفته نماند كه یكی از علل اصلی تدوین قواعد زبان جلوگیری از همین تغییرات در زبان اصلی بوده است و مردم را وادار به رعایت آن می كردند.
تفكر آن زمان بر این بوده است كه زبان یك صورت درست بیشتر ندارد و باید در حفظ آن كوشید، و از آن نمیتوان تجاوز كرد.این باور در همه ی زبان ها پایه ی علم زبان بود و در همه جا بتدریج برای اثبات آن ، به دین متوسل شدند. پیروان هر مذهبی از آیات كتاب مقدس خود شاهد و برهان بر تایید آن آوردند تا درِ بحث را ببندند و منكر و مدعی را به جای خود بنشانند. گفتند كه زبان را خدا آفریده و به آدم نخستین آموخته است؛ پس صورت اصلی ان مقدس و تجاوز ناپذیر است كه در این میان می توان به كتاب مقدس هندوان ودا اشاره كرد.
به این طریق در میان هر قومی یك زبان رسمی یا ادبی بوجود آمد كه به آن می نوشتند و می كوشیدند كه به همان نیز سخن بگویند و قواعد آن را می آموختند.در كنار این زبان ادیبانه همیشه چندین زبان دیگر متداول بود ؛ كه ادیبان آن ها را هیچ در خور اعتنا نمی دانستند تا مورد تامل و تحقیق قرار دهند.این تفكر تا یكی دو قرن پیش در همه ی جهان رواج داشت. آن چه كه سبب شد این تفكر دگرگون شود آشنایی و ارتباطی بود كه ملت های مختلف از آغاز قرن نوزدهم با یكدیگر داشتند. ابتدا دانشمندان اروپایی زبان هایی را كه در آن قاره رواج داشت آموختند و بعد از مقایسه، دریافتند كه میان آن ها شباهت هایی وجود دارد. سپس با زبان سنسكریت كه زبان كهن هند است آشنا شدند و از سنجش آن با یونانی باستان و لاتین پی بردند شباهت های میان آن ها بیشتر از آن است كه به تصادف بتوان حمل كرد. نتیجه ی این اكتشاف و تحقیق این بود كه هیچ یك از زبان هایی كه برای اصالت آنها دلیل و برهان می جستند، صورت اصلی زبان نیست ؛ بلكه بسیاری از آن ها اصل واحد و دیگری داشتند كه نمی شناسیم. آن چه باقی است صورت های دگرگون شده ی آن است و همین صورت ها در حال تغییر و تحول است؛ و كوشش ما در این كه آن ها را به یك حال دیگر صورت حفظ كنیم رنج بیهوده است.ضمنا آن زبان های غیر ادبی را نیز نباید پست و بی ارزش شمرد و به چشم بی اعتنایی به آن ها نگریست. زیرا كه آن ها صورت های متحول شده ی همان زبان اصلی اند.
حال اگر این تغییرات از روی روش خاصی انجام نمی گرفت، لازم می شود زبان هایی كه اصل واحدی داشتند بر اثر تحول بكلی متفاوت شده باشند، حال آن كه چنین نیست و با آن كه هر زبانی از صورت اصل خود بسیار درو شده است می توان رابطه ی آن را با اصل و زبان های دیگر كه از آن منشعب شده است تشخیص داد.
اشكال مختلف تحول زبان :
1- تغییرات نسل به نسل زبان
2- ایجاد زبان های مختلف
3- منسوخ شدن یك زبان و جایگزینی یك زبان ذیگر به عنوان زبان رسمی
كه در شماره ی آینده در مورد علل و عوامل آن ها صحبت خواهیم كرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعری که زندگی است سینا دادخواه
می خواهیم با یك توصیف دم دستی و نادقیق و البته كاربردی ، درك و حدود شناخت خود را نسبت به شعر مشخص كنیم. ما حرف آخر خود را همین اول می زنیم و می گوییم شعر قرار است زبان روزمره نباشد ؛ بر خلاف جریان زبان روزمره حركت كند، آن را نفی كند و خلاصه چیزی جدا و ورای زبان روزمره باشد. اما وقتی این گونه به توصیف یك » چیز « می پردازیم یعنی به نحوی منفی و سلبی آنرا توصیف می كنیم و می گوییم یك چیز نباید فلان چیز دیگر باشد ، یعنی می گوییم شعر نباید زبان روزمره باشد ، نه تنها هنوز چیز خاصی نگفته ایم بلكه اكنون باید بتوانیم تعاریف ، حدود و توصیفاتی را برای زبان روزمره در نظر بگیریم تا رسیدن به هدف و مقصود اولیه خود را عملی سازیم .
زبان روزمره یعنی زبان عملی كه ما در جامعه و برای ارتباط گرفتن با دیگران به كار می بریم زبانی است با ساختاری ساده و كاربردی. . پیچیدگیهاو به عبارت بهتر » نامعارف « های زبانی در آن به پایین ترین سطح خود می رسند تا زبان بتواند در رساندن آدمی به مقاصد فوری وعملی آدمی موثر واقع شود. دستور زبان با ساختار مشخص و تقریبا خالی از ابهام خود زمینه و بستری را برای انتقال مفاهیم و تصاویر و معانی مورد نظر آدمی فراهم می كند( با اینكه همین عدم وجود ابهام هم تنها در حیطه محدودی از كاربردهای دستوری زبان صادق است). زبان و واژگان زبانی موجود در جامعه ، مجموعه ای از قراردادها ی زبانی هستند كه اهالی زبان از آنها برای بیان مقاصد خود استفاده می كنند. اهالی زبان » قرارداد« كرده اند فلان دال را به فلان مدلول اطلاق كنند تا تمام افراد جامعه از یك نام یا مجموعه ی مشخصی از نامها برای شناسایی اشیا استفاده كنند. وقتی از سیب یا صندلی صحبت می كنیم تقریبا یك » تصویر« معین برای تمام اعضای یك زبان تداعی می شود.در مرحله ی بعدی، برای پیش رفتن و ارضای مقاصد عملی آدمی لازم است كه جملات ، یعنی عباراتی كه مجموعه ای ازنامها و ارتباط های میان آنها را شامل می شوند در ساختاری منظم پشت سرهم قرار بگیرند به طوری كه هر جمله در ارتباط با جمله قبلی باشد و معنای آنرا كامل كند و البته خود نیز توسط جمله بعدی كامل شود. به عبارت دیگر برای آنكه ما بتوانیم مفاهیم و تصاویر و منظور خاص خود و مورد نیاز خود را منتقل كنیم به ساختار پیوسته ای از جملات نیاز داریم. به عبارت دیگر برای آنكه زبان بتواند ارتباط را ممكن سازد، ما به ساختاری » نحوی« یعنی دستور زبان برای پیوند دادن عبارات و گزاره ها نیاز داریم. » پیوستگی « جملات و عبارات در گفتار و زبان روزمره امری ضروری است. این كه جملات به نحوی به دنبال هم قرار بگیرند كه مجموعه ای از آن ها بتواند مقصود و هدف معینی را انتقال دهد. این كلیت پیوسته - مجموعه ای ازجملات كه وقتی پشت سر هم قرار گیرند هر جمله، جمله قبلی را كامل می كند تا در نهایت گوینده بتواند مقصود خود را به مخاطب برساند - ویژگی اصلی زبان روزمره را تشكیل می دهد. می توانیم بر روی تمام این ویژگی ها ی زبان روزمره یك نام مشخص بگذاریم و آنرا خصلت گفتاری زبان بنامیم.
امجموعه ای ازجملات كه وقتی پشت سر هم قرار گیرند هر جمله، جمله قبلی را كامل می كند تا در نهایت گوینده بتواند مقصود خود را به مخاطب برساند - ویژگی اصلی زبان روزمره را تشكیل می دهد. می توانیم بر روی تمام این ویژگی ها ی زبان روزمره یك نام مشخص بگذاریم و آنرا خصلت گفتاری زبان بنامیم.
در ابتدا گفتیم كه شعر باید زبان روزمره را بشكند. اما این كار چه ضرورتی دارد؟ زبان » خوب و ساده و موجزی « كه تمام تلاشش را می كند تا مقاصد و مفاهیم مورد نظر ما را بر آورده سازد شكستنش چه ضرورتی دارد؟ چرا باید ساختارش را مورد حمله قرار داد؟ چرا شعر باید چیزی به غیر از خصلت گفتاری زبان باشد؟ در حالی كه اكثریت قریب به اتفاق اعضای جامعه ، همین تصور حداقلی از زبان را مد نظر دارند؛ ساختاری كه ارتباط میان »من« و »دیگری« را ممكن می سازد. در نظر آن ها اول و آخر زبان همین است و بس.
مسئله بر سر نقش بنیادینی است كه زبان در تعیین نحوه فكر كردن و حتی زیستن ما بر عهده دارد. زبان تمام آن چیزی است كه ما برای امكان پذیر ساختن زندگی اجتماعی در اختیار داریم.زبان همان جهان است. كوچك ترین رفتار مادی كه در ظاهر مستقل و بیرون از زبان است در نهایت باید برای شكل گرفتن ، نامی را در دایره واژگان برای خویش تولید كند واین نام چیزی نیست كه تنها برای اشاره كردن به آن شی یا رفتار پدید آمده باشدبلكه » خود « آن چیز است، و »واقعیت« آن رفتار یا شی را با خود حمل می كند. كیفیتهای مادی كاملا متفاوتی وجود دارند كه ما به همه آنها صندلی می گوییم. در حقیقت برای آنكه اشیا و چیزهای كاملا متفاوتی را به عنوان یك » عینیت همسان« به نام صندلی تولید كنیم و نام گذاری مذكور را وارد عرصه مبادلات معنایی كنیم به ساز و كاری نیاز داریم كه كاملا جدا از واقعیت بیرونی قادر به عمل كردن باشد. سازوكاری كه ذهن آدمی را قادر سازد در مورد جهان پیرامونش بیاندیشد و در هر حال و به هر طریق ممكن نسبت به آن آگاهی و شناخت كسب كند.این ساختار برای پذیرفتن چنین نقشی باید بصورت » پیشینی « وجود داشته باشد یعنی قبل از واقعیت و بیان واقعیت » برای آدمی« در ذهن آدمی قرار بگیرد . این سازكار همان زبان است. زبان به مثابه ی چیزی بسیار فراتر از كاربرد روزمره آن. زبان در هیئت ماشین راه اندازی ذهن و در نتیجه ماشینی كه آگاهی و شناخت را ممكن می سازد . معنای پدیدارهای جهان را به جای آنكه درخود جهان - كه به گونه ای ناشیانه آن را مستقل و بیرون از زبان می دانیم- جستجو كنیم ، باید در زبان و تاریخ آن بررسی كنیم. واقعیت چیزی است كه توسط زبان تولید می شود.
از آنچه كه در مورد زبان گفته شد می توانیم نتیجه ای بگیریم كه مارا به هدف اولیه این مقاله نزدیك می كند. این كه هر چه قدر زبانی كه ما از آن برای توضیح ، تبین و احیانا نقد جهان اجتماعی و طبیعی استفاده می كنیم ، ابتدایی تر و ناقص تر باشد به همان اندازه درك و شناخت ما از جهان نیز بگونه ای » تراژیك« ابتدایی تر و ناقص تر خواهد بود. هر چه كه متن ارتباطی ما - چه روایی و چه مكتوب - بیشتر به خصائل زبان روزمره و عادی نزدیك تر باشد یعنی به گفتار گرایش داشته باشد، توانایی آن متن برای تغییر ذهن كاربران نیز كاهش می یابد. كسالت و رخوت زبانی كه آن قدر از رویداد و اتفاق جدید فاصله گرفته كه دیگر حتی امكان بالقوه آنرا نیز از یاد برده است به كاربران زبان انتقال می یابد و آنها را ناتوان از برقراری ارتباط با دیگری به شیوه هایی نوین و آزموده نشده می كند. اما چنین دورنمای تاریكی ابدی نیست. اگر ما به عنوان كاربران زبان به سمتی حركت كنیم كه به جای آنكه از زبان انتظار ساده سازی و یكسان سازی جهان متكثر و چند وجهی را داشته باشیم، از امكانات آن برای تجربه ی ذهنیتهای جدید و حتی متناقض استفاده كنیم، آنگاه شناخت و آگاهی ما نیز از طبیعت و اجتماع پیرامونمان تغییر خواهد یافت. تغییر آگاهی از این رو تنها با عبور از روزمرگی و عادات زبان گفتاری ممكن است.عبوری كه شعر را به وجود می آورد. پس شعر فقط یك سرگرمی لذت بار نیست كه به وسیله ی آن عده ای بتوانند » اوقات فراغت « خود را پر كنند. بلكه بالكل تنها امكان حیاتی برای دیگرگونه زیستن است. زیرا زندگی - خوشبختانه یا متاسفانه- با تفكر و اندیشه ورزی گره خورده است و اندیشه نیز به نحوی گریز ناپذیر با زبان. اما زبان باید برای رسیدن به چنین چشم انداز رهایی بخشی باید از واقعیت عملی خود كه همان خصائل گفتاری است گذر و خویشتن را در صورت مجرد و محض خود نظاره كند؛ نوشتار .
امر مكتوب به واسطه ویژگیها و كیفیاتی خاصی كه دارد قادر است زبان را از توهماتی كه نسبت به خویش دارد آگاه سازد و واقعیت زبان( و در نتیجه واقعیت تفكر و جهان ) را به او بنمایاند.نوشتار فرصت خود آگاهی زبان است و بنیاد آن. شعر هم به نوبه ی خود فضای زیست ناب نوشتار . ناب از این رو كه شعری ممكن شعر باشد اما زبان در آن به هیجان و شكستن فرمهای روایی وساختاری تثبیت شده اش روی نیاورده باشد.با این توصیفات ، شعر و شاعرانگی گونه ای خاص از زیستن را شامل می شوند كه از روزمرگی و ترس و كسالت نهفته در آن گریزان است و در عین حال منفعل نیست بلكه می خواهد دنیای بهتری را برای خویش رقم بزند.اكنون می توانیم درك و حدود شناخت خود را نسبت به شعر با توصیفی دقیق تر همراه كنیم. زیرا شعر را آن زبانی دانستیم كه می خواهد از گفتار فراگذرد و خویشتن را به وسیله نوشتار تعریف كند و این به معنای دیگرگونه زیستن است. شعری كه زندگی است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:04 ق.ظ توسط : انجمن ادبی تهران جنوب
ویرایش شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ